گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو:"دریغ،دریغ"!
به دوغ دیو درافتی،دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو"فراق،فراق!"
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو"وداع،وداع!"
که گور پرده جمعیت چنان باشد
فرو شدن چو بدیدی به آمدن بنگر
غروب،شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
تو را غروب بود ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟
چرا دانه انسان این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوای تو در جد لا مکان باشد
یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است
باد-نوباوه ی ابر-از بر کوه
سوی من تاخته است
هست شب
همچو ورم کرده تنی گرم در
استاده هوا
هم از این روست نمی بینید
اگر گمشده یی راهش را
یا تنش گرم،بیابان دراز
مرده را ماند در گردش تنگ
به دل سوخته من ماند
به تنم خسته
که می سوزد از دست تب
هست شب،آری شب
"نیما یوشیج"
و کسی می گوید سر خود بالا کن ،به بلنـدا بنگر
به بلنـدای عظیم
بـه افق های پر از نور امیــد
و خودت خواهی دیــــد
و خودت خواهـی یافت
خانه دوست کجاست
خانه دوست در آن عرش پراز نور خداست
خانه دوست درآن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست،خداست
چه زیباست به خاطر تو زیستن
وچه تلخ و غم انگیز است، دور از تو بودن، برای گریستن،
و به عشق و دنیای تو نرسیدن! ایکاش می دانستی بدون تو ،
مرگ گواراترین زندگیست ،
بدون تو و برای تو ماندن ، به پای تو مردن و به عشق تو سوختن،
و به دور از دستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ و نا شکیباست،ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ،
برای تو می تپـــــد
و چقدر نزدیکی امروز
اینک از مرز وجودم گذشته ای
و در من ماندگار شدی عزیزترینم
عاشقانه میپرستمت ای عشق آتشینم
آن زمان که نمی دانستیم دل دادن و دل گرفتن کدام صیغه از احساس آدمیزاداست برایمان راحت تر
و آسان تر روزها و شبهایمان گذشت...
ولی اکنون که تموم صیغه های احساس را از بر شدیم و معنای دل دادن و دل گرفتن را فهمیدیم دیگر
روز و شبی برایمان نمانده است...
چه سخت است دلت را به کسی هدیه دهی ولی وسعت دل تو
که به قدر دریاست ظرفیت دل کوچکش را نداشته باشد.
افسوس و صد افسوس...
که روزها و شبها از پس هم می آیند و می روند
ولی این دو دل
هیچگاه همدیگر را ملاقات نمی کنند.
افسوس...
بعد از چند روز غیبت برگشتم...
تو این چند روز سرگرم عزا داری بودیم...
سه شنبه شب گذشته دایی بزرگم رو از دست دادم درست یکسال و چهار ماه و دو روز بعد از فوت مادرم .....
و حالا مصیبتی جدید...
دوباره همه ماتمزده و ناراحت ...
ازهمه شما دوستان می خواهم برای شادی روح دایی عزیز و بزرگوار ونیز مادر محبوبم دعا کنید...
تمام زندكي را كريه كردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
هنوزم بادشاهي و خنايت
هنوزم ملك و فرهنك اهورا
به يغما مي برند بي جنك و دعوا
هنوزم جستجو بهرعزيزان
درون كوجه ها زندان به زندان
هنوزم دست بركين ولايت
بود سربوش بر كذب و خيانت
هنوزم بي صداست فرياد ايران
درون اين سكوت قصه فراوان
هنوزم دستكيري واسارت
به جرم بي كناهي و شرارت
هنوزم قصه هاي مسجدي ها
بود تكرار تاريخ از بدي ها
هنوزم راويان شهر خاموش
تو كويي ظلم ها كشته فراموش
دراينجا كس جنين اهي نديده
جنين ظلمي زدركاهي نديده
بكو تقدير اين مردم جكونه است
تقلبها ي دولت بجه كونه است
زدند بر فرق سر ابرو شكستند
يزيدبان اين دوران كه هستند؟
سباه و اين بسيج ظلم افروز
شوند از بهر ايران خانمانسوز
سخن از قدرت و جاه حلال است
كه اين اقا به مزدوري مثال است
جكونه مي شودبا اين وقاحت
ولايت را بخواهند در فقاهت
كجا ديدي كه سردمدار ساواك
بخواند مردمان را خار خاشاك
به ان اقا بكوييد خار خس كيست
كه منظورش ازاين حيوانيت جيست؟
جه شد دزدان كه كفتي درتيبون
فقط حرفهاي مفت از اين و از اون
دراينجا سرزمين اريايي
نمي بيندكسي ديكر خدايي
دكر ايران ازان ايرانيت نيست
دكر ملت ازاين جمهوريت نيست
كه در ايرانيت كفتار نيك است
كه هررفتار از بندار نيك است
ولي اين هر سه را بازي كرفتند
كه اهريمن ز خود راضي كرفتند
كجا كي مي توان بي حكم اقا
جنين مردم كشي را كرد بربا
جه كس ازحال فردايش خبر شد
كه حرص مال قدرت را به سرشد
يكي بايد بخواند زير كوشش
از ان ديكتاتور ادم فروشش
تو كه خودرا ولي امر خواني
ز حال مردمت جيزي نداني
بكو جه داني از احوال مردم
ززخم ورنج و دردحال مردم
مكر تو عهد با قران كسستي
كه روي ظلم جشم خويش بستي
ببين بشنو كه از بود كفتن
بيا بركرد ازاين بيراهه كفتن
دارم از جفاي فلك آيينه گون
پر آه دلي كه سنگ ازو گردد خون
روزي به هزار غمم بشب مي آرم
تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون